تبليغاتX
شب یلدا

 چه قدر سخته

چقدر سخته که بارونی بشی هر شب، نتونی آسمون باشی

چقدر سخته که زندونی بمونی، بی در و دیوار، نتونی همزبون باشی

چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه...

چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون  غمش یک قطره بارونه...

چقدر سخته که چشمات رنگه غم باشه ولی ظاهر پر از خنده

چقدر سخته که عشقت تو آسمون باشه، ولی آسون بگن چنده

چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه نتونی ناجی اش باشی

چقدر سخته که رفتن راه آخر شه نتونی راهی اش باشی

چقدر سخته که تو خونه عین مهمون شی، بپوسی، خسته بیرون شی

چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی، ولی تو سینه داغون شی

چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی، ولی از صحنه خوندن جدا باشی

چقدر سخته که نزدیک خدا باشی، ولی غرق عدا باشی

|+| نوشته شده توسط مهسا در شنبه بیست و یکم آبان 1390 ساعت 8:58 |
 محبوب من

تشنه ام بارش خورشید , تمنای من است

آسمان , وسعت این آبی , دریای من است

روزهایم همه ابری ست , دلم بارانی است

باد پاییز گره خورده به دنیای من است

من نمیدانم ای عمر شتابت از چیست ؟

لحظه ای صبر که هنگام تماشای من است

یک نفر روزی بر لاله سرخی بد می گفت

گفتم این خفته که میبینی زیبای من است

آفتابا به زمستانم اگر می ایی

جاده برفی ست , نشانم , اثر پای من است .

|+| نوشته شده توسط مهسا در شنبه بیست و یکم آبان 1390 ساعت 8:53 |
 

تقویم تنهایی..

این تقویم روز های تنهایی من است....

روزهای تکرار...

روزشمار ثانیه های شمرده...

ثانیه شمار روز های مرده....

شمارش معکوس..

...

..

یک اتفاق بزرگ..

امشب بوي باران تازه است ...

التماس گريه بي اندازه است ...

 تازگي ها شب برايم آشناست ...

 من و شب هستيم....

 غم هم پيش ماست ...

 مي نويسم گاه زيبا گاه زشت...

مانده ام در لابلاي سر نوشت ...

روز از گنجايش غم خالي است...

 شب براي گريه هايم عالیست... 

نور را پیمودیم ، دشت طلا را درنوشیتم .

افسانه را چیدیم ، و پلاسیده فکندیم .

کنار شن زار ، آفتابی سایه بار ، مارا نواخت . درنگی کردیم .

بر لب رود پهناور رمز ، رویاها را سر بریدیم .

ابری رسید ، و ما دیده فرو بستیم .

ظلمت شکافت ، زهره را دیدیم ، و به ستیغ بر آمدیم .

آذرخشی فرود آمد ، و ما را در نیایش فرو دید .

لرزان ، گریستیم ، خندان ، گریستیم .

رگباری فرو کوفت ، از در همدلی بودیم .

سیاهی رفت ، سر به آبی آسمان سودیم ، درخور آسمان ها شدیم .

سایه را به دره رها کردیم . لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم .

سکوت ما بهم پیوست . و ما ((ما)) شدیم .

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید .

آفتاب از چهره ی ما ترسید .

دریافتیم ، و خنده زدیم .

نهفتیم و سوختیم .

هرچه بهم تر ، تنها تر .

از ستیغ جدا شدیم

من به خاک آمدم ، و بنده شدم

تو بالا رفتی ، و خدا شدی

|+| نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ساعت 23:57 |
 

کیست...

کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد ...

و با یاد کوخ های پر برف قفقاز

 خود را سرگرم کند...
یا...

 تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کند .کند

پا برهنه در برف دی ماه فرو غلتد

و...

 به آفتاب تموس بیاندیشد
نه...هیچ کس!!!

 هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد
از آن که...

 خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست

 بلکه صد چندان بر زشتی آنها میافزاید...

 قفس داران سکوتم را 

 شکستند...

دل دائم صبورم را

  شکستند...

به جرم آزاد بودن

پرو بال عبورم را

  شکستند...

مرا از خلوتم بيرون کشيدند

چه بي پروا حضورم را 

 شکستند...

تمنا در نگاهم موج مي زد

ولي...

 رويای دورم را شکستند

تاحالا دل تنگ کسي شدي؟

 اصلا ميدوني دلتنگي چيه؟

 اونم ازبدترين نوعش؟

 بزرگترين دلتنگي اينه که بدوني اوني که دوسش داري نميتونه پيشت بمونه....

 اينه که بدوني يه روزي ازکسي که دوسش داري بايد جدا بشي...

 چه بخواي چه نخواي...

شايد آن روز که سهراب نوشت:
تا شقايق هست زندگي بايد کرد...
خبري از دل پر درد ياس نداشت
بايد اينجور نوشت :
هر گلي هم باشي چه شقایق چه  گل پيچک و ياس
زندگي اجباريست!!!

|+| نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ساعت 23:55 |
 
 

اگر روزي دلم گرفت!

 يادم باشد؛
که خدا با من است....
که فرشته ها برايم دعا ميکنند.....
که ستاره ها شب را برايم روشن خواهند کرد.....

يادم باشد

كه دستان مهربان تو را دارم...
كه نگاه عاشق تو را دارم...
كه لبخند منتظر تو را دلرم...

يادم باشد

که قاصدکي در راه است....
که فردا منتظرم مي ماند......
که من راه رفتن مي دانم و دويدن......

و جاده ها قدم هايم را شماره خواهند کرد......

 يادم باشد؛      
که خداي من اينجاست ....
همين نزديکيها....
و من تنها نيستم

دلم گرفته ...

به اندازه ی تمام لحظه های تنها بودن

به اندازه ی عمق تمنای رها شدن

و به اندازه ی وسعت معنای زنده بودن

دلم تنگ است ...

برای روزهایی که نمی آیند

برای پرندگانی که نمی خوانند

و برای خنده هایی که گریزانند

دلم پریشان است ...

به خاطر درهای بسته

به خاطر یک راز مبهم سربسته

و به خاطر اشتیاقی که به گل نشسته

بغضی است که راه چاره را گم کرده و چشم هایی که نیاز باریدن را به سرحد اوج

 رسانده و انتظار آمدنی که مرا ذره ذره به نابودی کشانده

ولی هنوز هم دلم گرم است ...

به وجود مهربان وجودی که تکیه گاه من و توست

 هنوز هم قلبم می تپد ...

|+| نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ساعت 23:54 |
 گفتگوهای کودکانه با خدا
 

خدای عزيز!
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟
امی
خدای عزيز!
شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده .
لاری
خدای عزيز!
اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفش‌های جديدم رو بهت نشون ميدم.
ميگی
خدای عزيز!
شرط می‌بندم خيلی برايت سخت است که همه آدم‌های روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچين کاری کنم.
نان
خدای عزيز!
در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام می‌دهد؟
جين
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟
لوسی
خدای عزيز!
اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولينگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمی‌رود؟
آنيتا
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً می‌خواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟
نورما
خدای عزيز!
چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟
جان
خدای عزيز!
من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟
نيل
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که « نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟» اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم.
دارلا
خدای عزيز!
بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود.
جويس
خدای عزيز!
وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمه‌ای نزنی.
دوست تو (اما نمی‌خواهم اسمم رو بگم)
خدای عزيز!
لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز از تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی.
بروس
خدای عزيز!
برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم می‌دادی‌ها! ها!
دنی
خدای عزيز!
من می‌خواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش.
تام
خدای عزيز!
فکر می‌کنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد.
روث
خدای عزيز!
من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم.
اليوت
خدای عزيز!
از همۀ کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم.
راب
خدای عزيز!
برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچه‌ها گفت، اما اون‌ها درست به نظر نمی‌رسند. مگر نه؟
مارشا
خدای عزيز!
من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم.
با عشق کريس
خدای عزيز!
ما خوانده‌ايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دينی يکشنبه‌ها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط می‌بندم او فکر تو را دزديده.
با احترام دونا
خدای عزيز!
آدم‌های بد به نوح خنديدند «تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی می‌سازي » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو می‌کردم.
ادی
خدای عزيز!
لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه می‌کنم.
دين
خدای عزيز!
فکر نمی‌کنم هيچ کس می‌توانست خدايی بهتر از تو باشد. می‌خوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمی‌زنم.
چارلز
خدای عزيز!
هيچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی، ديدم، معرکه بود.
اجين
خدایا
خیلی بهت احتیاج دارم اینو فقط خودت میدونی

 پس لطفا کمکم کن

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ساعت 23:53 |
 
 

گل سرخي به او دادم ، گل زردي به من داد000 !

براي يك لحظه نا تمام قلبم ازطپش  افتاد 000 !

 با تعجب پرسيدم: مگه از من متنفري؟!

گفت نه! باور كن نه! ولي چون تو رو واقعا دوست دارم ،

نميخواهم پس از آنكه كام از من گرفتي ، براي پيد كردن

گل زرد زحمتي به خود هموار كني 0000

|+| نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ساعت 23:50 |
 
 

شيرينم

 ميگويند از دوري دوست

 نازنينم كه اين گونه غمگين غمگينم

ميگويند از دوري توست كه بار غم به

 عظمت كوه بيستون بر دوش ميكشم

آه  ، شيرينم

كوه بيستون چيست ؟؟

 سنگهايش در برابر عشق تو

چون مشتي خاك است

و من آن را بر دوش ميكشم

ولي باور كن از كوه عشق تو

 دلم خونين است

 اين درد را به كه گويم

اي عزيزترينم

شيرينم

 هستي ام

نازنينم

|+| نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ساعت 23:50 |
 
 

عشق رازی است مقدس

رازی که برای عاشقان ناگفته می ماند

و برای آنان که عاشق نیستند

لطیفه ای است سرد و بی روح

|+| نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ساعت 23:46 |
 

اگر بودی دلم غمگین نمی شد.

سرانجام دل من این نمی شد.

بهارم رنگ وبوئی تازه ای داشت.

بدون پونه ونسرین نمی شد.

تمام لحظه های انتظارم.

اسیر چینه وپرچین نمی شد.

به زیر آسمان آبی عشق.

شبم بی ماه و بی پروین نمی شد.

دریغا گر نبودم مست عشقت.

سرانجام دل من این نمی شد

|+| نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ساعت 23:35 |
 

من امشب با هجوم اشک میگویم .

دلم از روز و شب تنگ است باور کن.

غزلهایم همه لبریز اندوهند.

نگاهم بی تو بی رنگ است باور کن.

میان دفتر عمرم هزاران حرف بی معناست.

ولی افسوس قلم واژه ها سنگ است باور کن.

پل احساس من از دوریت شکست .

نگاه تو ولی با من سر جنگ است باور کن.

نمیگویم تو را از یاد خواهم برد.

ز تو غافل شدن یک عالمه ننگ است باور کن.

دلم از جنس یک نیلوفر آبی ست.

دل تو نازنین مثل گل سنگ است باور کن./

|+| نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ساعت 23:29 |
 

روزای خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جدایی، یادته؟ روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟ شعرای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی می ترسی ،یادته؟ عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟ بله بدون مکث و یادته؟ دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود، یادته؟ چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدغن بود یادته؟ روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیج کس و جز من نداشتی ، یادته؟ رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی، یادته؟ روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟ عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه ،یادته دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه من زیر بارون یادته؟ واسه خنده اجازه یادته؟ اونا که می گفتی رازه ؛ یادته؟ یادته فال های حافظ تو حیاط ؟ یادته قسم جون شاخه نبات؟ گل سرخا رو نچیدیم یادته؟ یه روزی هم و ندیدیم ؛ یادته؟ حرفامون سر صداقت یادته؟ تو ، تو مجازات خیانت ، یادته؟ پنهونی سر قرارا ، یادته؟ تأخیرات توی بهارا یادته؟ گوش ندادیم به نصیحت، یادته؟ گشتنت دنبال فرصت یادته؟ دستات و میخوام بگیرم یادته؟ راستی تو ، بی تو می میرم یادته؟ دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟ فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟ واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟ یادته دعا، یادته دعای زیر طاقیا ؟ کنار بوته های عقاقیا ؟ زیر اون درخت گیلاس، یادته؟ با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟ یادته گفتن راز ،به قاصدک ؟ یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟ فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق، یادته؟ پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟ نامه بدون امضاء یادته؟ اسم مستعار رویا ، یادته؟ طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته؟ فال حافظ شب یلدا ، یادته؟ اسمم و گذاشتی شیدا یادته؟ چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون، یادته؟ چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا ، یادته؟ گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی باید بی وفاشیم ، یادته؟ یه دفه ازم بریدی ؛ یادته؟ خط رو اسم من کشیدی ؛یادته؟ گفتی عشق تو هوس بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟ حلقه من دست تو دیدم؛ یادته؟ حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟ چشم من به چشمت افتاد یادته؟کاری که دست دلم داد ؛ یادته؟

|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ساعت 3:55 |
 

 

گريه کردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه

اگه دستم و بگيري از غرورت کم نميشه

ساکت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري،

پيش حرفاي دل من حرف عشق و کم مياري

لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من

کاش چشات يه جاده ميزد از دل تو تا دل من

|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ساعت 3:53 |
 

هر روز اگر یک بوسه مهمان تو باشم
عمری به شیرینی غزلخوان تو باشم

با من اگر پیمان نگهداری به یاری
من تا نفس دارم به پیمان تو باشم

عشق تو شد فرمانروای هستی من
تا هر چه فرمایی به فرمان تو باشم

گر در تو حیران مانده ام بر من ببخشای
من دوست می دارم که حیران تو باشم

حیران چشمان تو بودن رستگاری ست
بگذار تا حیران چشمان تو باشم

|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ساعت 3:52 |
 

نمی تونم حتی یک لحضه تو را از خودم جدا ببینم

من شب تاریکی بودم بدون رنگ و روشنایی

تا اینکه خورشید اومد و به زندگی من روشنایی بخشید

خورشید اومدو رنگها رو زنده کرد

خورشید اومدو معنی عاشقی رو به من یاد داد

عاشقی رو دوست دارم با همه تب تابش

عاشقت میمونم تا آخرین نفس

حالا من بیشتر از بیش به این روشنایی نیازمندم

خدایا هرگز این روشنایی رو از من نگیر...

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ساعت 3:50 |
 

می خوام امروز با این نوشته هام با تو حرف بزنم

می خوام بگم که از همون روز اولی که خدا تو رو سر راه من گذاشت

عاشق اون نگاه معصومت شدم

اون روز آغاز زندگی من بود ، تولد دوباره ای برام بود

بهترین روز زندگی من همون روزی بود که با تو آشنا شدم ، حس

میکنم خوشبخت ترین فرد روی زمین فقط خودم هستم.

بهترین لحظات زندگی من وقتی هست که با تو هستم.

هیچ وقت از دیدنت سیر نمیشم ، هیچ وقت از یادم نمی ری هیچوقت

هر روز که می گذره بیشتر از دیروز به تو علاقه مند میشم.

شبا خواب به چشمام نمی یاد ، خودمم نمی دونم ، فکر کنم عاشق شدم.

همیشه سعی کردم رفتارم با تو جوری باشه

که از دستم ناراحت نشی

مخوام همون فردی که تو دوست داری باشم

نمی دونم اگه خدای نکرده مشکلی سر راهمون قرار بگیره

چی به سر من میاد؟

نمی دونم همین قد که من دوستش دارم اونم منو دوست داره یا نه ؟

خدایا خودت این راهو پیش پای من گذاشتی ، خودتم بهم کمک کن.
|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ساعت 3:49 |
 

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه توبود.

زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود.

زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.

زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود.

زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.

زيباترين هديه عمرم محبت تو بود.

زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود.

زيباترين اعترافم عشق تو بود...!!!

 

|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ساعت 3:46 |
 

آنکه می رود شاید هیچ وقت باز نگردد

در قلبش شاید خاری آنچنان عمیق نفوذ کرده باشد

که تاب گفتن نداشته باشد

  "تو را می بخشم"

هرگز نخواهد بخشید که بی رحمانه او را ترک گفتی

می دیدی اشک هایش را که ملتمسانه تورا فریاد میزد

  " نرو"

در تصورش نمی تواند روزی را ببیند که در وجودت صدایی لطیف او را بخواند

  "تو را دوست می دارم"

در چشمهایش دروغ را دیدی یا در دستانش ریا را؟

در بوسه هایش هوس بود یا در لبخندهایش ؟

تو هیچ از آن ندیدی جز آن چیزی که خود می خواستی!

از او نخواه که ببخشد تورا

که نیست که ببخشد!

نه دستانش گرم است

نه نگاهش گیرا

نه بوسه هایش عاشقانه

رهایش کن

بگزار به حال خویش روزهای شیرین بی عشقی را بگزراند

اینطور هیچ خاری نمی تواند در قلب سنگیش عمیق فرو رود

بگزار به حال خود بماند

دیگر تو را نخواهد بخشید

|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ساعت 3:44 |
 

 

وقتی من حتی لیاقت ندارم محرم نگاهش باشم چگونه توقع دارم محرم رازش باشم.
از وقتی آخرین نگاهت را در ذهنم آرشیو کردم ، قلبم آلارم دلتنگی می دهد.
بعد از درد و دل کردن برای سیگار، او هم آتش گرفت و دود گریست.
اشکهای آسمان در برابر اشکهای من حرفی برای گفتن نداشتند.
امروز حتی سایه ام هم از من فرار کرد، امروز اینجا بارانی بود.
من با رویایت زندگی می کنم و رویا با من مدارا.

|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ساعت 3:42 |
 

قانون انگيزه:
هر چه مي گوييد يا انجام مي دهيد از تمايلات دروني، خواسته هاي شما سرچشمه مي گيرد. پس براي رسيدن به موفقيت بايد انگيزه ها را مشخص كرد تا با يك برنامه ريزي اصولي به هدف رسيد.

قانون انتظار:
اگر با اعتماد به نفس، انتظار وقوع چيزي را در جهان پيرامونتان داشته باشيد آن چيز به وقوع مي پيوندد . شما هميشه هماهنگ با انتظارات تان عمل مي كنيد و اين انتظارات بر رفتار و چگونگي برخورد اطرافيانتان تأثير مي گذارد.

قانون تمركز:
هر چيزي را كه روي آن تمركز كرده و به آن فكر كنيد در زندگي واقعي، شكل گرفته و گسترش پيدا مي كند. بنابراين بايد فكر خود را بر چيزهايي متمركز كنيد كه واقعاً طالب آن هستيد.

قانون عادت:
حداقل 95 درصد از كارهايي كه انجام مي دهيم از روي عادت است. پس مي توانيم عادت هايي را كه موفقيت مان را تضمين مي كنند در خود پرورش دهيم؛ و تا هنگامي كه رفتار مورد نظر به صورت اتوماتيك و غير ارادي انجام نشود، تمرين و تكرار آگاهانه و مداوم آن را ادامه دهيم

قانون انتخاب:
زندگي ما نتيجه انتخاب هاي ما تا اين لحظه است. چون هميشه در انتخاب افكار خود آزاد هستيم، كنترل كامل زندگي و تمامي آن چه برايمان اتفاق مي افتد در دست خودمان است.

قانون تفكر مثبت:
براي رسيدن به موفقيت و شادي، تفكر مثبت امري ضروري است. شيوه تفكر شما نشان دهنده ي ارزش ها، اعتقادات و انتظارات شماست

قانون تغيير:
تغيير ، غير قابل اجتناب است و ما بايد استاد تغيير باشيم نه قرباني آن.

قانون كنترل:
سلامتي ، شادي و عملكرد درست از طريق كنترل كامل افكار، اعمال و شرايط پيرامونمان به وجود مي آيد

قانون مسؤوليت:
هر چه و هر كجا كه هستيد به خاطر آن است كه خودتان اين طور خواسته ايد. مسووليت كامل آن چه كه هستيد ، آن چه كه به دست آورده ايد و آن چه كه خواهيد شد بر عهده خود شماست.
قانون پاداش:
عالم در نظم كامل به سر مي برد و ما پاداش كامل اعمالمان را مي گيريم. هميشه از همان دست كه مي دهيم از همان دست مي گيريم. اگر از عالم بيشتر دريافت مي كنيد به اين دليل است كه بيشتر مي بخشيد.

قانون خدمت :
پاداش هايي را كه در زندگي مي گيريد با ميزان خدمت شما به ديگران رابطه مستقيم دارد. هر چه بيشتر براي بهبود زندگي و سعادت ديگران كار كنيد و توانايي هاي خود را افزايش دهيد، در عرصه هاي مختلف زندگي خود بيشتر پيشرفت مي كنيد

قانون علت و معلول:
هر چه به دليلي رخ مي دهد. براي هر علتي معلولي است و براي هر معلولي علت يا علت هاي به خصوصي وجود دارد، چه از آن ها اطلاع داشته باشيد چه نداشته باشيد. چيزي به اسم اتفاق وجود ندارد. در زندگي هر كاري را كه بخواهيد مي توانيد انجام دهيد به شرط آن كه تصميم بگيريد كه دقيقاً چه مي خواهيد و سپس عمل كنيد

قانون ذهن:
شما تبديل به همان چيزي مي شويد كه درباره آن بيشتر فكر مي كنيد. پس هميشه درباره چيزهايي فكر كنيد كه واقعاً طالب آن هستيد.

قانون عينيت يافتن ذهنيات:

پيرامون شما تجلي فيزيكي دنياي درون شماست. كار اصلي شما در زندگي اين است كه زندگي مورد علاقه خود را در درون خود خلق كنيد. زندگي ايده آل خود را با تمام جزييات آن مجسم كنيد و اين تصوير ذهني را تا زماني كه در دنياي پيرامون شما تحقق پيدا كند حفظ كنيد
قانون رابطه مستقيم:
زندگي بيروني شما بازتاب زندگي دروني شماست. بين طرز تفكر و احساسات دروني شما ، و عملكرد و تجارب بيروني تان رابطه مستقيم وجود دارد. روابط اجتماعي ، وضعيت جسماني شرايط مالي و موفيت هاي شما بازتاب دنياي دروني شماست

قانون باور:
هر چيزي را كه عميقاً باور داشته باشيد به واقعيت تبديل مي شود. شما آن چه را كه مي بينيد باور نمي كنيد بلكه آن چيزي را مي بينيد كه قبلاً به عنوان باور انتخاب كرده ايد. پس بايد باورهاي محدود كننده اي را كه مانع موفقيت شما هستند شناسايي كنيد و آن ها را از بين ببريد.

قانون ارزش ها:
نحوه عملكرد شما هميشه با زير بنايي ترين ارزش ها و اعتقادات شما هماهنگ است. آن چه كه
ارزش هايي را كه واقعاً به آن اعتقاد داريد بيان مي كند ادعاهاي شما نيست بلكه گفته ها، اعمال و انتخاب هاي شما به ويژه در هنگام ناراحتي و عصبانيت است.

قانون تأثير تلاش:
همه اميد ها، روياها، هدف ها و آرمان هاي ما در گرو سخت كوشي است. هر چه بيشتر تلاش كنيم؛ موفقيت بيشتري كسب خواهيم كرد.

قانون آمادگي :
در هر حوزه اي موفق ترين افراد ، آن هايي هستند كه وقت بيشتري را صرف كسب آمادگي براي انجام كارها مي كنند. عملكرد خوب نتيجه آمادگي كامل است.

قانون حد توانايي :
شايد براي انجام همه كارها وقت كافي وجود نداشته باشد ولي هميشه براي انجام مهم ترين كارها وقت كافي هست. هر چه بيشتر كار كنيم كارايي بيشتري پيدا مي كنيم. اما بايد اموري را بر عهده بگيريم كه در حد توانمان باشد

قانون تصميم:
مصمم بودن از ويژگي هاي اساسي افراد موفق است. در زندگي هر جهشي در جهت پيشرفت هنگامي حاصل مي شود كه در موردي تصميم روشني گرفته باشيم.

قانون خلاقيت:
ذهن ما مي تواند به هر چيزي كه باور داشته باشد دست يابد . هر نوع پيشرفتي در زندگي با يك ايده آغاز مي شود و چون توانايي ما در خلق ايده هاي جديد نامحدود است آينده نيز محدوديتي نخواهد داشت.

قانون استقامت:
معيار ايمان به خود، توانايي استقامت در برابر سختي ها، شكست ها و نااميدي هاست . استقامت ويژگي اساسي موفقيت است . اگر به اندازه كافي استقامت كنيم، طبيعتاً سرانجام موفق خواهيم شد.

قانون صداقت:
خوشبختي زماني به سراغ ما مي آيد كه تصميم بگيريم هماهنگ با والاترين ارزش ها و عميق ترين اعتقادات خود زندگي كنيم. همواره بايد با آن بهترين بهترين ها كه در درون مان وجود دارد صادق باشيم.

قانون انعطاف پذيري:
در تعيين اهداف خود قاطعيت داشته باشيد، اما در مورد روش دست يابي به آن ها انعطاف پذير باشيد. درعصر تحولات سريع و رقابت شديد، انعطاف پذيري از ضروريات است.

قانون خوشبختي:
كيفيت زندگي ما را احساسمان در هر لحظه تعيين مي كند واحساس ما را تفسير خودمان از وقايع پيرامونمان مشخص مي سازد، نه خود وقايع. هرگز براي اين كه تجربه خوشي از دوران كودكي داشته باشيد دير نيست. كافي است گذشته را مرور كنيد و روشي را كه براي تفسير تجربيات خود داشته ايد تغيير دهيد.
قانون تعجيل :
ما همواره دوست داريم كه هر چه زودتر به آرزوهايمان برسيم، به هميت دليل است كه در تمام عرصه هاي زندگي بي قراريم.

قانون فرصت:
بهترين فرصت ها اغلب در معمولي ترين موقعيت هاي زندگي مان به وجود مي آيد. پس بزرگترين فرصت ها به احتمال زياد هميشه در دسترس ماست.

قانون خود شكوفائي:
شما مي توانيد هر چه را كه براي رسيدن به اهداف تعيين شده خود به آن نياز داريد بياموزيد. آن هايي كه مي آموزند توانا هستند.

قانون بخشندگي :
هر چه بيشتر ، بدون انتظار پاداش به ديگران خدمت كنيد خير و نيكي بيشتري به شما مي رسد، آن هم از جاهايي كه اصلاً انتظار نداريد. شما تنها در صورتي حقيقتاً خوشبخت خواهيد شد كه احساس كنيد به دليل خدمت به ديگران انسان با ارزشي هستيد

|+| نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه نهم خرداد 1390 ساعت 1:57 |
 محبت

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم**گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم

دستت به دست دیگری از این گذشته کار من**اما نمی دانم چرا دارم حسادت می کنم

گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم**شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت می کنم

رفتم کنار پنجره دیدم تو را . بگذریم**چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت می کنم

من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری**دارم به تقدیر خودم چندیست عادت می کنم

تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنم**با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم

گغتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی**رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم

|+| نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه نهم خرداد 1390 ساعت 1:44 |
 

غنچه ای که شکوفا نمی شود ، بهار را در خود احتکار کرده است.
وقتی صدایم را بلند می کنم ، کمر سکوتم رگ به رگ می شود.
یه نفر دلشو می بازه ، مربی اش رو از کار برکنار می کنه.
یکی از خوشحالی بال در میاره ، شکارچی شکارش می کنه.
یکی حواسشو جمع می کنه ، می بره جای دیگه پهن می کنه.
حواسم که پرت شد ، شیشه همسایه شکست.
روی زبانم وازلین مالیدم تا زبانی چرب و نرم داشته باشم.
به گلخانه رفتم تا یک بوته ی فراموشی بخرم.
یک کدو تنبل خریدم و آنرا به کلاس تقویتی فرستادم.
برای اینکه سر بسته حرف بزنم ، سرم را دستمال بستم.
سبیل گذاشتم تا حرفها را زیر سیبیلی رد کنم.
کفشم را در نمی آورم چون می ترسم کسی پا تو کفشم کند.
کفشم را می تکانم تا ریگی به کفشم نباشد.
برای اینکه از انسانیت بویی برده باشم انسانها را بو می کنم.

اگر درخت نبود، هيچ‌کس نمی‌توانست چوب لای چرخ ديگری بگذارد.
بيدمجنون، بهترين چوبه‌دار برای شکست‌خورده در عشق است
عاشق دلشکسته، هميشه زير درخت بيدمجنون می‌نشيند.
درودگر عاشق‌پيشه، دنبال درخت بيدمجنون می‌گردد.
بهترين زغال، از درخت روسياه به‌دست می‌آيد.
يک عمر سرپاايستادن، درخت را ازپامی‌اندازد.
هيچ درختی، به درختان ديگر تنه‌نمی‌زند.
درخت، تنها در برابر باد سرخم‌می‌کند

|+| نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه نهم خرداد 1390 ساعت 1:43 |
 چقدر سخته

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته

 و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده

 زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی

حس کنی که هنوز دوستش داری

 چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی

 که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

 چقدر سخته تو خیال ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقت دیدنش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه

دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه

 اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزدوسش داری
|+| نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه نهم خرداد 1390 ساعت 1:41 |
 

کاش مي دونستي چقدر دلم بهانه تو را ميگيره هر روز

کاش مي دونستي چقدر دلم هواي با تو بودن را کرده

کاش مي دونستي چقدر دلم از اين روزهاي سرد

 بي تو بودن گرفته

کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت

 گرمي نفسهايت، مهرباني صدايت تنگ شده

کاش مي دانستي چقدر دلواپس تو‌ام

کاش مي دانستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام

 و چقدر به حضور سبزت محتاجم

و همیشه از خودم می پرسم

این همه که من به تو فکر کنم

 تو هم به من فکر می کنی؟

|+| نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه نهم خرداد 1390 ساعت 1:39 |
 *هزار شاخه گل تقدیم به نگاه مهربانت می کنم*

سلام عزیزم

سلامی که چه رازها در آن نهفته است

عزیزم تو را همچو مرجانی ته دریا می بینم

 و دوست دارم در کنار تو باشم

و دریچه راز خود را به روی تو بگشایم

محبوبم

ای کاش پرنده مهاجر و خوش اوازی بودم

و در دستهای تو اشیانه می ساختم

ای کاش قطره اشکی بودم که از فروغ چشمانت تولد می یافتم

و بر گونه هایت بوسه می زدم

ودر هر گوشه از لبت می رفتم

و انگاه برای نوشتن خاطرات مرکب می شدم

وسپس مایه وجودت می شدم

اما به چه مشغول کنم دیده دل را که تو را می طلبد

و دیده تو را می جوید

عزیزم سوگند می خورم

که بهار را بخاطر زیباییش

 و گل را برای بویدنش

 و تو را بخاطر احساس پاکی که داری

دوست دارم

|+| نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه نهم خرداد 1390 ساعت 1:38 |
 

این منم که تو را می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

من یک انسانم

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه می ریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم می نویسم

دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه نهم خرداد 1390 ساعت 1:36 |
 شايد ندوني چقدر سخته

روبروت کسي ايستاده که با جون ودل دوستش داري , با اينکه به خاطرنجابت اون وبه حرمت عشق حتي يه بار سير بهش نگاه نکردي ولي چشماي خسته تو توي چشماي نازنينش ميفته , تو يلداي چشماي سياهش غرق ميشي .

 اونو با تموم وجود ميخواي و اون نميدونه. حتي خودتم نميدوني اين احساس از کجا اومد , چي شد که اين شد , فقط ميدوني که اين احساس با بقيه فرق داره .

جرات ابراز احساس فراوون داري , اما از جفاي زمونه و مردمش ميترسي.

از اينکه شايد خداي عاشقا يه گوشه نظري هم به تو داشته باشه و بتوني اونو هم مثل خودت شيدا کني تا منتظرت بمونه , ولي اگه فرداهاي نامهربوني روزگار يقه هر دوتاتونو بگيره و انتظار بسر نرسه و فراق نصيبتون بشه , اونوقته که اونم به خاطر خودخواهي تو به پاي تو ميسوزه.


پس نگاهتو آروم از نگاهش ميدزدي و اونو به خدا ميسپاري , دلتو با خاطرات کوتاه و شيرين اون خوش و آروم ميکني و آتيش عشقتو تو پستوي قلبت پنهون ميکني تاخودت تنهابسوزي و فقط دعا ميکني هر جا که هست خوشبخت باشه , تو هم يه بار ديگه ببينيش تا بتوني يه شاخه گل بهش هديه بدي .

به اميد اون روز.
|+| نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه نهم خرداد 1390 ساعت 1:28 |
 شرط عشق
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.

همه تعجب کردند.

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم

|+| نوشته شده توسط مهسا در دوشنبه نهم خرداد 1390 ساعت 1:17 |
 

عشق من گوش کن يادته که گفتم دوستت دارم و پرسيدی چقدر ؟ جوابم يادته ؟

گفتم نمی دونم و فقط می دونم خيلی زياد ... ولی حالا می دونم چقدر :

عشق من دوستت دارم ؛ تا حدی که حاضرم با تو تا اوج قله های بلند و سخت زندگی بدون توقف برم و خستگی راه را تا وقتی با منی حس نخواهم کرد .

عشق من دوستت دارم ؛ به همان اندازه که ستاره ها و ماه آسمون را دوست دارن و به بودنش نيازمندند ؛ به بودنت نيازمندم .

عشق من دوستت دارم ؛ تاحدی که لرزش انگشتانم به من قدرت نوشتن و لبانم قدرت بيان اين حس را نمی دهند .

عشق من دوستت دارم ؛ به همان اندازه که سوختن چوب در آتش دردناک است ؛ دوری از تو برايم سخت و زجرآور است .

عشق من دوستت دارم ؛ تاحدی که می خواهم آنقدر بگريم و فرياد بزنم تا ثانيه های ساعت دلشون برام بسوزه و با سرعت بيشتری روی صفحه روزگار حرکت کنند ؛ تا روز ديدار من و تو زودتر از راه برسه تا آغوش گرمت را حس کنم ؛ آغوشی که مدتهاست برايم باز مونده و انتظارم را می کشد .

عشق من دوستت دارم ؛ به همون اندازه ای که آب از خشک شدن می ترسه ؛ من از اينکه روزی از من دلگير بشی و ترکم کنی می ترسم .

عشق من دوستت دارم ؛ تا حدی که با نفسهام به درونم رخنه کردی و تمام سلولهای بدنم با عطر قدمهات جون تازه گرفته اند

عشق من دوستت دارم ؛ تا حدی که حد ندارد دوستت دارم . هنوز فکر می کنم که جواب سئوالت را کامل ندادم و بدون که جواب دادن به اين سئوال از تمام سئوالهايی که اکنون پاسخشون را پيدا کرده ام سختتر و طولانی تر است .

من با تو زنده ام همسفر من ... می پرستمت

|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ساعت 1:31 |
 خیلی سخته

خیلی سخته یکی رو دوست داشته باشی؛ولی خودت رو لایقش ندونی تا بهش برسی.

  خیلی سخته تولد یکی رو هیچ وقت فراموش نکنی؛ولی گرفتن هدیه ای که لایقش هست رو پیدا نکنی تا بهش بگی که همه آدمها فراموش کار نیستند.

 خیلی سخته که ناخواسته ازکسی که دوستش داری جدا شی و اون موقع خواسته باشی که بهش بفهمونی که همیشه بر خاطرات غبار نمیشنه.

 خیلی سخته که خواسته باشی یکی دیگه فراموشت کنه؛ولی خودت نتونسته باشی که از یادش ببری.

خیلی سخته که به کسی پیغامی بدی،واونهم جواب تو رو نده؛و تو هم نتونسته باشی حرفی بزنی،چونکه اون در جوابت میگه که"مگه خودت اینجوری نخواستی."

 خیلی سخته که اسمی رو که خیلی دوست داری،بشنوی؛ولی خودت رو به نشنیدن بزنی.

 خیلی سخته که تنها شماره تلفنی که تو ذهنت حک شده، داشته باشی؛ولی نتونسته باشی که با اون شماره تماس بگیری.

 خیلی سخته که کسی رو دوست داشته باشی؛ولی نتونسته باشی بهش بگی. 

 خیلی سخته که تو اوج تنهائی بغض گلوت رو گرفته باشه؛ولی نخواهی که کسی از این موضوع خبردار شه.

 خیلی سخته که آینده ات رو در گرو رسیدن به کسی دونسته باشی؛ولی نتونسته باشی بهش برسی. 

خیلی سخته که آدمی روحتی یه بار دل سیر ندیده باشی و فقط تو خواب ببینی و بعد هم بهش بگی که عاشقش شدی واون هم خواسته باشه که حرفهات رو باور کنه

|+| نوشته شده توسط مهسا در پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ساعت 1:30 |